| |
| جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود بوسه است . و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند . قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس ..
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد .
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم ..
و من آن روز را انتظار می کشم حتی اگر روزی که دیگر نباشم ...
|
|
| |
| چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387 |
|
سلام...
اینم از عید امسال که تموم شد...
راستش به من که زیاد خوش نگذشت. کلا با بیمارستان قرارداد بسته بودیم.... شب قبل از عید بهنام دل درد شد و نیم ساعت قبل عید مامان از رو چارپایه افتاد و کل سیستم بهزاد به همراه میز کامپیوتر افتادن کنار مامان و تا چند روز منم نمی تونستم با سیستمم کانکت بشم!!!!! بعدش در همون نقطه ۲-۳ روز بعد بهزاد از رئ همون چارپایه افتاد و سمت چپ بدنش کلا کبود شد... ۶فروردین هم که الهام جون آپاندیس گرفت و تا امروز تو بیمارستان بستری بود و مجبور بودیم به جا عیددیدنی دوستان و فامیل رو در بیمارستان ملاقات کنیم....
اما بازم خدا رو شکر... در همه این اتفاقات خدا خیلی به ما رحم کرد... خدا جونم ممنونم....
اما امروز (۱۳بدر) روز خوبی بود.. چون الهام بالاخره از بیمارستان مرخص شد و ما هم رفتیم باغ خان دایی جون.... بعد مدتها کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گدروندیم.... جوجه کباب ظهر هم خیلی چسبید (دست بهزاد جون درد نکنهبا دست پختش)... یه عالمه عکس و فیلم گرفتیم... کلی سبزه گره زدم!!!!!!!! از کنار جوب آب پونه جمع کردیم.... آخر سر هم یه هدیه قشنگ از خدا گرفتم... کنار جوب آب یه نهال درخت آلو به ارتفاع ۱۰ سانتیمتر پیدا کردم که چون جای مناسبی نبود درش اوردم و اوردم خونه. الانم تو یه لیوان آب کنار پنجره اتاقم گذاشتمش....
===============
پروردگارا به ما کمک کن تا مانند تو باشیم ،
زندگی را دوست داشته باشیم ،
زندگی باشیم ،
عاشق باشیم .
به ما کمک کن تا مانند تو دوست بداریم ،
بی قید و شرط ، بی چشمداشت ، بی اجبار و بی قضاوت .

|
|
| |
| پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387 |
| سال نو مبارک |
بازکن پنجره را و ببین پر زدن بلبل باغ که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار وبکش با نفسی تند و عمیق بوی عطر گل یاس وببین مرغک آزرده عشق که حزین بود و نزار با شکوفایی گلهای بهار شده سرمست غرور دیگر آن سوزش سرمای زمستان نخورد بر بدن سبز درخت یا که شلّاق خزان نکند غنچه گل را پرپر بازکن پنجره را پرکن از رایحه و عطر بهار ریه خسته ز سوز و سرما و ببین در همه جا فرشی از سبزه وگل پهن شده ست تک درختی که زسرما بدنش می لرزید جامه سبز به تن کرده تنش گرم شده ست پولکی را که سپید است و قشنگ یا که زرد است و بنفش دست خیّاط زمان روی این جامه سبز دانه دانه زده با زیبایی گوییا فصل بهار کرده بر پیکر این تازه عروس تورخوش رنگ و سپید از لطافت چو حریر
این بهار هم گذرا است سال دیگر شاید نتواند بگشاید« جاوید » باز این پنجره را

عید نوروز یکی از پراهمیت ترین و قدیمی ترین جشن های مردمان ایران زمین است که قدمت آن به چندین هزار سال قبل برمیگردد .... بیایید به احترام این عید بزرگ همه کینه ها و کدورت ها رو کنار بزاریم و از این فرصت استثنایی برای بهره مندی از طعم شیرین گذشت و عطوفت استفاده کنیم ...
دوست بداریم چون دوستمان میدارند ....!!!
|
|
| |
| دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386 |
|
سلام...
الان که دارم می نویسم تقریبا چشام بسته هستش و حسابی خسته اممممممممم. این خونه تکونی هم که ماشالله تمومی نداره!!!!! جالب هم اینجاست که وقتی اتاقارو به هم می ریزم و بعد می خوام دوباره بچینم کلی وسایل اضافه میارم که هیچ جایی براشون پیدا نمی کنمممممم!!!!!!!1بعد به مامان میگم: مامان جون اینا اضافه هستن، به یه نفر بگو اینا روبیاد و ببره و مامانم میاد و میگه بروکنار تا خودم همشونو جا بدم! خداییشم براشون یه جای مناسب پیدا می کنه!!!!! امروز وقتی قفسه کتابامو مرتب می کردم کلی خاطرات گذشته برام زنده شدن... دلم برا روزهای خوش گذشته و دوستام تنگ شده... یه عالمه دلم گرفت. دوست داشتم بشینم وگریه کنم!!!! خوب خبر بعدی اینکه اون امتحانه رو خراب کردم! عمومیاشو تقریبا خوب زدم اما تخصصیش 30تا سوال دینامیک داشت که من چندتا بیشتر نتونستم بزنم...آخه خب یادم رفته بود!!! برا همین هم زیاد امید به قبول شدن ندارم.... راستی من دیگه اون دختر فبل نیستم... این یه هفته کارایی کردم که با باورهام کلی فاصله داشت، بطوریکه حودمم باورم نمیشه! من یه عالمه دحتر بدی شدم! خدا جونم منو ببخش. ... دیگه تکرار نمیکنم... قول میدم....
|
|
| |
| شنبه 4 اسفند ماه سال 1386 |
| من اومدممممممم |
می بینم که خیلی وقته درست و حسابی ننوشتم! خوب من چی کار کنم؟ اینقده سرم شلوغ بودش!!! وای یک ماهه که بعدازظهر ها تقریبا هر روز کار من و آیدا شده بود درس خوندن و چون صبح ها هم مجبور بودیم بریم سرکار، حسابی رومون فشار اومدش! تازه قبلش هم باید کلی پروژه و تحقیق و کنفرانس آماده می کردیم! همه از دستم شاکین... خیلی وقته کمتر در جمع خانواده ام... از همه طرف روم فشار بود و حسابی حالم گرفته شده بود و بالاخره هم کارم به بیمارستان و سرم و آمپول و استراحت کشید!
راستی چندتا موضوع پروژه توپ گیر آوردم... این هفته قرار شده یه روز برم دانشگاه و درباره اونها با استادم حرف بزنم، ولی فکر می کنم خوشش بیاد و یکیشو تایید کنه....
با ترم بالایی ها هم آشنا شدم و در همون اولین ملاقات، کلی صمیمی برخورد کردن... آخه میدونید اینجا تقریبا همه برا خودشون کسی شدن و بعد تصمیم به ادامه تحصیل گرفتن... برخورد و صحبت کردن باهاشون خیلی تجربه جدید و جالب و یه جورایی باحاله...
جمعه ی آینده یه امتحان خیلی مهم دارم... باید این هفته کلی تلاش کنم...برام دعا کنید...
|
|
| |
| چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386 |
| ولنتاین مبارک |

|
|
| |
| یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386 |
| یکی بود و یکی نبود |
یکی بود و یکی نبود.... زیر این گنبد کبود یه دختری بود که هر بار می اومد پست بزاره هی نمی شد!!!! شاید قسمت نبود که کسی از راز دلش خبردار بشه!!!! به هر حال الانم که در اوج امتحاناتشه و تا 10 اسفند هر هفته یکی دو تا امتحان داره..... نمی دونم چرا هر موقع میاد بنویسه فقط از غم و غصه هاش یادش میاد.... راستی یه تصمیم جدیدم گرفته....!!!!! کار داره به جاهای جالبی کشیده میشه....از این به بعد می خواد فرصت بده تا .... اما اگه بتونه! --من که بعید می دونم-- برا این دختر یه کمی بد دعا کنید که خیلی احتیاج داره..... اون خیلی دوستتون داره....
|
|
| |
| یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386 |
| for a true friend |
listen and silent are two words with the same letters
and are very important in friendship
only a true friend can listen to you when you are silent
|
|
| |
| پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386 |
| تبریک روز دانشجو |
سلام.
روز دانشجو رو به همه دانشجوها مخصوصا داداش های خوبم -بهنام و بهزاد- و الهام جون ناز و مهربونم و دوستای عزیزم تبریک می گم.
دوستتون دارم و همیشه براتون آرزوی موفقیت و سلامت و شادی می کنم.

|
|
| |
| دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386 |
| اخبار این روزا |
نوشتن یادم رفته!
از کجا شروع کنم؟ از خونه یا شرکت یا از خودم؟
خودم بد نیستم... دوباره طبق معمول کلی ایده دارم که نمی دونم چندتاش عملی میشه!
راستی من این ترم دو بار کنفرانس دادم... کلی بچه ها تعجب کرده بودن و من خودمم باورم نمی شد خوب از آب در اومده باشه... کلی همه به یه چشم دیگه نگام می کنن و دیدشون کلی عوض شده... همه میخواستن تا از روی متن کنفرانسم یه نسخه داشته باشن... فکر می کنن من خیلی می خونم ولی اینجوری نیست... بی خیال دیگه حوصله اینکه بقیه رو متقاعد کنم که من چطوریم و چی می خونم و چقدر ندارم...
وایییییییییییییی از این مملکت و سطح فکرشون. نمی دونم چی فکر می کنن که ندیده و نشناخته و بدون تحقیق فقط چون دخترم می گن نه! من روی همشون رو کم می کنم. اینو ثابت می کنم که من می تونم .... حالا که اونا قبول نمی کنن خودم دست به کار می شم...
یه سوال: احساس آدما چقدر بهشون راست میگه و چقدرش دروغه؟ تازه اگه راست هم بگه یه مشکل دیگه وجود داره و اون هم عقل و منطقه!!! با این یکی چی کار کنم؟
من الان احتیاج به نرم افزار carrier دارم اما cd اونو گم کردم و هر چی تو باکس رو می گردم نیست. بد شانسی دیگه هم اینکه از روش ایمیج هم نگرفتم... حالا از کجا این نرم افزار رو گیر بیارم؟
راستی بالاخره ADSLجور شد و من و بهزاد هم کامپیوترهامونو شبکه کردیم! وای چقدر فاز میده

|
|