سحری امشب عجب ماجرایی داشت...
ساعتای 11 که از پیش خاله جون اینا برگشتیم خونه مامان به خاطر اینکه از صبح مدرسه بود و از بعدازظهر هم پرونده های معلمای مدرسشونو آورده بود خونه تا فرمای ارتقا شغلیشونو پرکنه خیلی خسته بود و زوئ خوابش برد. من هم یه کم از دست بهنام و بهزاد ناراحت بودم به روی مبارکم نیاوردم و این شازده ها خودشون مجبور شدن سحری درست کنن...
برنجشون که شده یه کته ی اصل شمالی...برا این یکی که کاری از دست من ساخته نیست...
برا خورشت هم تصمیم گرفتن مرغ بپزن. یه قابلمه پر آب + یه عالمه نمک+ یه شیشه رب+ یه پیاز گنده+روغن
اینقده شور شده بود که کار با سیب زمینی درست نمی شد... باید یه کاری می کردم وگرنه فردا از شوری این غذا تا افطار از شدت تشنگی به یاران امام حسین ملحق میشدیم.
بنابراین دست به کار شدمو از اون مرغ، مرغی ساختم که خودمم تو کفش مونده بودم!!!!!! حسابی خوشمزه شده بود...جاتون خالی بود...
-----------------
حالا یه کم از خودم بگم...
فعلا خوبم... خوابم کم شده، معمولا بعد از نماز صبح ساعتای 5/4-5 تا حداکثر9- 10 صبح می خوابم. درسام تقریبا خوب پیش میره به جز این دینامیک...هر کار میکنم حس خوندنش نمیاد. اولا خوب بودا اما نی دونم چرا از شنبه که روزه میگیرم، دینامیک هم شده مثل یکی از مبطلات روزه ام. اصلا دورش نمیگردم...
این روزا بعد از نماز صبح چند صفحه ای از کتاب "تفسیر نمونه" رو میخونم. فعلا رسیدم جلد دومش. خیلی برام جذاب و شیرین شده. فکر نمی کردم متنش تقریبا روان و ساده باشه....
سرماخوردگیمم که داشت خوب میشد دوباره اوت کرده اما این بار گلوم حسابی داره درد میگیره.

|